وصیتنامه کوروش بزرگ، به روایت گزنفون
به این روایت گوش بدهید
صدایی ساختهشده با هوش مصنوعی باربد
درباره این اثر
🎙️ وصیتنامه کوروش بزرگ؛ واپسین سخنان یک پادشاه در این قسمت از پادکست، سفری به روزهای پایانی زندگی کوروش بزرگ، بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی، خواهیم داشت. روایتی تأثیرگذار از آخرین اندرزهای او به فرزندان و یارانش، درباره عدالت، خردمندی، دوستی، قدرت و معنای زندگی و مرگ. این پادکست بر اساس روایت گزنفون در کتاب «کوروشنامه» تهیه شده و بازتابی از میراث فکری و اخلاقی یکی از نامدارترین فرمانروایان تاریخ است. 🏛️ صدایی از دل تاریخ، برای امروز و فردای ما.
متن این پادکست
همراه با صدا بخوانیدوصیتنامه کوروش بزرگ، به روایت گزنفون
در واپسین روزهای زندگی، هنگامی که کوروش بزرگ، بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی، احساس کرد زمان وداع با جهان فرا رسیده است، فرزندان، دوستان و بزرگان پارس را به حضور فراخواند.
گزنفون، نویسنده و اندیشمند یونانی، در کتاب کوروشنامه، سخنان پایانی این پادشاه را چنین روایت میکند.
فرزندان من، دوستان من!
اکنون به پایان زندگی خویش نزدیک شدهام و نشانههای آن را بهروشنی احساس میکنم.
هنگامی که از این جهان رفتم، مرا انسانی خوشبخت بدانید؛ زیرا در کودکی، از شادیهای کودکی بهرهمند بودم، در جوانی، توانایی و شکوه جوانی را تجربه کردم و در سالهای پختگی، به آنچه آرزو داشتم دست یافتم.
من دوستانم را به یاری نیکوکاریهایم خوشبخت دیدم و دشمنانم را به فرمانبرداری واداشتم.
سرزمین پدریام را که روزگاری جایگاهی کوچک در آسیا داشت، اکنون سربلند، نیرومند و پرافتخار بر جای میگذارم.
بااینهمه، هرگز نگذاشتم پیروزیها مرا دچار غرور و خودپسندی کنند؛ زیرا همواره میدانستم که سرنوشت انسان میتواند دگرگون شود.
اکنون که زمان رفتنم فرا رسیده، میخواهم شما را به چند حقیقت سفارش کنم.
فرزندانم!
برای آنکه پس از مرگ من میان شما اختلاف و آشوب پدید نیاید، فرمانروایی را به کمبوجیه، فرزند بزرگترم، میسپارم و اداره سرزمینهای ماد، ارمنستان و کادوسیه را به فرزند دیگرم، تاناوکسارس، واگذار میکنم.
ای کمبوجیه!
هرگز گمان مبر که عصای زرین پادشاهی، تاج و تخت تو را نگاه خواهد داشت.
بدان که دوستان راستین و وفادار، استوارترین تکیهگاه یک فرمانروا هستند.
وفاداری را نمیتوان با زور و اجبار به دست آورد. دل انسانها تنها با نیکی، مهربانی و رفتار شایسته به دست میآید.
فرزندان من!
یکدیگر را گرامی بدارید.
پیوند برادری را هرگز فدای قدرت و فرمانروایی نکنید.
اگر میخواهید یاد من را زنده نگاه دارید، با یکدیگر به مهر و احترام رفتار کنید.
از ستم و بیعدالتی دوری جویید؛ زیرا هیچ قدرتی نمیتواند برای همیشه بر پایه بیداد استوار بماند.
کردار نیک شما، بزرگترین پشتیبان فرمانروایی شما خواهد بود و ستمگری، اعتماد مردمان را از میان خواهد برد.
فرزندانم!
من باور ندارم که با مرگ جسم، همه هستی انسان نابود شود.
روح را در دوران زندگی نمیتوان با چشم دید، اما آثار آن را در اندیشه و کردار انسان میتوان شناخت.
چهبسا روح پس از جدایی از تن نیز به زندگی خود ادامه دهد.
اما اگر چنین نباشد، باز هم باید از خدایان جاودان، که ناظر کردار آدمیاناند، پروا داشت و هرگز به اندیشه یا عمل ناشایست روی نیاورد.
و اکنون، درباره پیکر من...
هنگامی که از جهان رفتم، پیکرم را در طلا و نقره قرار ندهید.
آن را هرچه زودتر به خاک بسپارید.
چه چیزی زیباتر از آن است که انسان دوباره با خاکی یکی شود که سرچشمه رویش، زیبایی و زندگی است؟
من در سراسر عمر خویش دوستدار انسانها بودهام و اکنون نیز خشنود خواهم بود که با خاکی درآمیزم که به آدمیان زندگی و نعمت میبخشد.
احساس میکنم که جانم آرامآرام از تن جدا میشود.
اگر کسی میخواهد دست مرا بگیرد یا چهرهام را برای آخرین بار ببیند، اکنون نزدیک شود.
اما هنگامی که چهرهام را پوشاندم، دیگر هیچکس، حتی شما فرزندانم، به پیکر بیجانم نگاه نکند.
همه پارسیان و همپیمانانمان را به آیین خاکسپاری من فراخوانید.
و آخرین سخن مرا همواره به یاد داشته باشید...
به دوستان خود نیکی کنید تا در برابر دشمنانتان نیرومند باشید.
اکنون بدرود، فرزندان من.
از سوی من با مادرتان وداع کنید.
و با همه دوستانم، چه آنان که در کنار من هستند و چه آنان که از من دورند، بدرود میگویم.
گزنفون مینویسد که کوروش پس از بیان این سخنان، دست حاضران را فشرد، چهره خود را پوشاند و در آرامش چشم از جهان فروبست.
این بود روایت گزنفون از واپسین سخنان کوروش بزرگ؛ روایتی که قرنهاست درباره خرد، قدرت، دوستی، مرگ و میراث یک فرمانروا خوانده میشود.
البته باید به یاد داشت که این گفتار، روایتی ادبی و تاریخی از زبان گزنفون است و نمیتوان آن را وصیتنامهای دانست که بهطور مستقیم از خود کوروش به دست ما رسیده باشد.